تبليغاتX
نفرت عشق

نفرت عشق



کنج اتاقم....

کنج اتاقم ، با سکوتم ، تنها نشستم

پلکامو بستم ، فرقی نداره ، روزگار واسم

از دست آدماش خستة خسته ام

هرکی یه جور دست رو دلم می ذاره

هرکی یه جور می ره تنهام می ذاره

دلا سنگ شده ، خوبیا کم شده

هرکی یه جور گریه مو در می آره

تو خنده هام غم فراوونه

تو چشام همیشه نم نم بارونه

گریه هامو کسی دوست نداره

واسه همینه که لبام همیشه خندونه

غم تو دلم دیگه نمی خوام بمونه

دل می خوام " عاشق نباشم " بخونه

توی تاریکی آسمون قلبم

ستاره چشمک بزنه و بمونه

خسته ام از آدمکای دوروبرم

وقتی تو تنهاییام جام می ذارن

وقت احتیاج به دستاشون می رن

و منو تنهام می ذارن

دیگه بسه آسمونو گریون دیدم

بسمه هرچی نامردی دیدم

بسمه هرچی دلمو شکوندن

هیچی نگفتم فقط خندیدم

شب بود و غم بود و دل بود و نبودم

شعرای عاشقونه سرودم

تن نمی دم به عشقی که دروغه

مجنون زمونه قلبش شلوغه

تا خدا قلبا همه تنها می مونه

کسی دیگه قدر کسی رو نمی دونه

تا خدا دلم تنگه از زمونه

اما هنوز می خونم عاشقونه

تاخدا سنگ صبورمن تویی

به عشق توئه که من هنوزم می خندم

به آسمون آبی و فرشته های آسمونت دل می بندم

موندن برای عاشقی ، خوندن برای دلای شقایقی

ولی ازم گذشتن به سادگی ، منو خواستنم واسه دقایقی

هرکی خودشو یه جوری جا کردش

هرکی با دلم یه جوری تا کردش

ولی باید فکر آرزوها بود و ......

غم گذشته رو فراموش کردش

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:23 توسط sss |

حس غریب.......

من شادی روزگار را می خواهم

من قلب پراز بهار را می خواهم

هردل ز غبار کینه ای غمگین است

آئینه بی غبار را می خواهم

 

تو خواب و توبیداری

صداتو می شناسم

اگرچه بی حواسم

نگاتو می شناسم

 

* * * *

 

حس می کنم دوباره

عاشق چشمات شدم

حس غریبی دارم

محو نفسهات شدم

 

* * * *

 

شوق تپیدن دل

شوق پرنده عشق

شادی تو برایم

صدای خنده عشق

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:55 توسط sss |


 تا کجا خواهی ماند، تا کجا خواهی بود؟

و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها

به کدامین رویا

با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت؟

تو مرا میدانی،

تو مرا می فهمی٬

و من از خجلت تکرار غمت

داغی از تاریکی، بر دل خود دارم

تو به من می گویی:

«آنچه بگذشت، گذشت…»

ولی از آمدن فردایش ترسانم

روزی، همچون دیروز

روزی، همچون امروز

که به تکرار مکرر باقی است

به کدامین باور، من به تو خواهم گفت

کز پس فرداها

بهترین روز خدا خواهد بود؟؟؟

 

                                      ***************

 


بگذر از نی، من حکایت می کنم

وز جدائی ها شکایت می کنم

ناله های نی، از آن نی زن است

ناله های من، همه مال من است

شرحه شرحه سینه می خواهی اگر

من خودم دارم، مرو جای دگر

این منم که رشته هایم پنبه شد

جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

چند ساعت، ساعتم افتاد عقب

پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:12 توسط sss |

کجاست بگو؟

کجاست بگو؟

اون که برات می مرده کو؟

اون که قسم می خورده که دوست داره

اما به جاش با یه قسم هرچی که داشتی برده کو؟

تنها شدی ، باز تف سربالا شدی

گذاشت و رفت ، دیدی دوست نداشت و رفت

کجاست بگو اون که برات می مرد و هرچی که داشتی برده کو؟

اون که یه باره اومد و آتیش به زندگیت زدو ازت برید

اون که دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید

یادت باشه منتظر اون که می گه دردتو می دونه نشی

حرفاشو باور نکنی ، هر کی بیاد نمک به زخمت می زنه

زاده دلداده من گول نخوری ، دوباره دیونه نشی

کجاست بگو؟

اون که برات می مرده کو؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:38 توسط sss |

می گفتی برات می میرم

ای غریبه بی نشونه

تو که قلبمو شکستی

یادته گفتی می مونی

پس چراعهد شکستی

می گفتی برات می میرم

اما من جای تو مردم

تو رو باهرچی که داشتم

به دست خدا سپردم

حیف اون چشمای نازت

حیف اون عشق قدیمیت

زجرایی که من کشیدم

الهی هیچ وقت نبینی

بارون وقتی که می باره

تو رو یاد من میاره 

 کاره من هر روزوهرشب 

انتظار و انتظاره.......

کاش می دونستم کجایی

یا که پای کی نشستی

من که عاشق تو بودم

پس چرا عهد شکستی

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 20:49 توسط sss |

دل

دل و روزنامه پیچیدم

توی جعبه ای گذاشتم

خوب و محکم اونو بستم

راه دیگه ای نداشتم

بردمش اداره ی پست

دادمش برات بیارن

دل و تحویل نگرفتن

پیش بسته ها بذارن

گیر دادن دلت بزرگه

نمیشه اونو فرستاد

مونده بودم چه کنم من

دل من یاد تو افتاد

یاد اون روزی که قلبت

یدفعه مثل سنگ شد

خاطراتت یادم اومد

دل من دوباره تنگ شد

حالا من این دل تنگ و

می دمش برات بیارن

این دفعه می شه فرستاد

انگاری حرفی ندارن

دل من قد  یه دنیا

تو رو دوست داره همیشه

پیشه من باشی نباشی

عاشق  هیچکی نمیشه

دل من پیش تو باشه

اگه می شه نگهش دار

حس کنم مال تو هستم

لااقل واسه یک بار......

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:39 توسط sss |

حکایت

 
آری یواش سکوت آغاز کن
 
 
در کنج تنهایی
         حتی خداوند نمی آید
حتی نه نور است نه روشنی
تاریکی و
         تنهایی و
                 حسرت
فقط همین
          می فهمی ...
 
من در درون تاریکی
مانند یک گیاه کوچک  پرز دار
چیزی که چندش آور است
                         اما کمی ضعیف
                    دنبال نور می گردم
 
حتی همان باغبان خانه ی کناری
با آن که فهمیده است
                  تنهایی ام چگونه است 
دستی برای کنار زدن پنجره
                          دراز نمی کند
 
من نور می خواهم
این جا تمام دیوار ها مرا می خورند
                            انگار سقف
                            دارد مرا نگاه می کند
 
شاید کسی نداند
اما تو
     خوب می فهمی
 
من در نجابت نگاه اولت
     در هر کدام از دعوا های خوب بچگی
     در داد کردن ها
                     حتی تمام قهر ها
                                     عشق می بافتم
 
شاید کسی نداند
اما تو می دانی
                  خوب
                  من در چشم باد نشستم
                  خورشید را در قفس اسیر کرده ام 
                  من ماه را عاشق خود کرده ام
                                      اما فقط تویی
                                                تک دختر رویای من  
 
هر چند پرنده ها بسیار اند
اما تمام چه چهه هایم برای توست
من جفت نمی خواهم
من روح گم کرده ام را می خواهم
 
آری قبول
من در میان علف ها دراز کشیده ام
                                      اما برای تو
شاید کمی روی گل تو را احساس کنم
                                       تنها فقط همین
 
حتی اگر خورشید را دهند مرا
یا آسمان کند مرا نگاه
 
حتی اگر یک کهکشان پر از سمن مرا صدا کند
                                              تک یاسمن تویی 
 
کسی که من برای آن خواهم نشست و خواند
                                      تنها فقط تویی                                    
 
                                                 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons 
 
 
        

                ز تمام بودنی ها .تو همین از ان من باش

                                                            که به غیر با تو بودن. دلم ارزو ندارد

                   

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم.بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در اسمان راه بروم.

این هوای دم کرده را کنار بزن !بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!

دستی به صدای خسته ام بکش !بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم .

بی تو به سفر نخواهم رفت...

نگاه تو در هیچ چمدانی جا نمی گیرد.بی تو خوابهای مشوش من تعبیر نخواهد شدو

کسی ترانه هایم را در چهارراه خاطره زمزمه نخواهد کرد...

بگذار کلمه های مرده ام را درون صدفهای صورتی جای دهم و انقدر نگاهت کنم که گونه هایم

به رنگ نارنجها شوند...

بگذار قبل از اینکه اخرین سیب بر زمین بیفتد .نام تو را یاد بگیرم...

بی تو بیدار نخواهم شد...

و صورتم را در رودخانه های عاشق نخواهم شست...

بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند وبوته های نعناع خشک خواهند شد...

بگذار دهان به دهان خوانده شوم تا به دهان شیرین تو برسم.

انگاه شعر کوتاهی شوم در دفتر یادداشت تو:

        دلم خسته شد از بی همزبانی            مبادا طی شود فصل جوانی

                  برای تو . برای تو بمانم                 برای من . برای من بمانی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:8 توسط sss |

بدون تو.......

بر دلم تصویر توست

بر پایم زنجیر توست

تنها تو در چشم من

چشمان من جاگیر توست

اولین عشقم تویی

جان من جانم تویی

جز تو دیگر یاری نخواهم

اخرین عشقم تویی

بیا که با هم نشینیم

راز دل را بگوییم

زندگی را وفا نیست

زود ای تو به سویم

 

غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم

از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم

***

فرقي نداره بي تو بهارمون باپاييز

نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز

***

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنيست

اينجا ولي آسمون باريدن هم بلد نيست

***

غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت

فداي برق ناز اون چشماي قشنگت

***

غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري

من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري

***

غصه نخور مسافر بازم ميآي بزودي

 مارو بگو چه کرديم از وقتي تونبودي

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:34 توسط sss |

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه........

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیونه واست دل تنگه

وقتی از تو خوندن ستاره ی ترانه هام

اسم تو برام قشنگ ترین اهنگه

بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم

با تو اما می رسم به قله ی اوازم

اگه تا اخرین ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از اهنگ و صدا می سازم

به یه چشمک دوباره منو زنده کن ستاره

نذار از نفس بیا فتم تویی تنها راه چاره

ای ستاره ای ستاره بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

تویی که عشقمو از نگاه من می خونی

تویی که تو تپش ترانه هام پنهونی

تویی که هم نفس همیشه ی اوازی

تویی که اخر قصه ی منو می دونی

اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه

اگه خونه م بی چراغه چشم تو تاریکه

می دونم اخر قصه می رسی به داد من

لحظه ی یکی شدن تو اینه نزدیکه

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:59 توسط sss |

حضور

چقدر جای تو خالیست

کجاست لحظه ی دیدار؟

میان بغض سکوتی ز جنس فریاد است

بیا که دیده تو را ارزوی دیدار است

تو از قبیله ی نوری من از تبار صبوری

تو از سلاله عشقی من از دیار نیاز

من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی

تویی نشسته به ادینه ام بگو که می ایی

اگر نگاه منتظرم را گواه می خواهی

اگر شکسته دلی را بهانه می دانی

اگر سکوت غریبانه ایت عشق است

اگر که صبر صبر صبر بهای دیدار است

به جان غنچه نرگس تو را خریدارم

نشانده مهر تو بر دل به شوق دیدارم

من عاشقانه تو را در نماز می خوانم

شکوه نام تو را خوانده باز می خوانم

امید دیده روشن ز دیده پنهانی

مرا به میهمانی چشمان خود نمی خوانی؟

 

نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 14:51 توسط sss |

نگاه نازت

من می خوام لیلی بشم برم تو قصه هات

ماهی بشم تو دریاها سر بکشم

می خوام همه بدونن که نگاهت همیشه به یادم می مونه

اون برق نگاه نازت تو خاطرم می مونه

پاکی اون نگاه صادقت پشت و پناه دلمه

با اون نگاه تو ادم هیچ وقت گرفتار نمی شه

چون وقتی اون نگاهو دیدم خودمو اسوده دیدم

اون نگاه معصومت منو از هر چیز اسوده خاطر کرد

دیگه هیچ چشم پلیدی به دلامون نمیاد

با نگاه تو من شاد و سرمست شدم

از هررنج و غمی فارغ شدم

با اون نگاهت دنیا برام شده بود بهشت

دیگه خبری نیست از روزهای سرد سرنوشت

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 20:57 توسط sss |

a heart of stone

 

A heart of stone

once i had a heart of stone,for it had surely lost it's home

it coulden't love or wanted to,but in my life then came you.

the stone began to fall away as happiness

began to fill my day,a feeling so sweet

and special too,could this be love.

I pray is true,my heart now sings a song of love for

I know that it was sent from above

my heart is warm there is no cold,hard no more

but with wings of gold

It soars above the sky so high some times I think of why and cry

my heart now sings a loving song for the part of me

I thought was gone

the gift that you have given me is so important can't you see

no more sadness or being alone for now my heart returns to home

I love you for ever

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 19:58 توسط sss |

ساحل

تو تجسم حقیقت               توهمون بهار عشقی

تو در اوج بی نهایت             تو طلایه دار عشقی

فصل پرواز پرستو                فصل کوچ زرد برگا

دوره ی خورشید و گرما       فصل برف و سوز وسرما

تو رو هی یادم می اره        اگه عشق تو بذاره

واسه قربونی راهت           مردنم کاری نداره

بوی بارون عطر یاس          اونجا که بوی خداس

میشه دل رو یه جاباخت     میشه مردو قصه ساخت

معجزه اسم تو بوده           واسه جسم خاکی من

بشکند شاید یه روزی        این طلسم خالی تن

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 20:33 توسط sss |

بی وفا

چه بی تفاوت دل بریدی

چه ساده ساده دل سپردی

دل تو از ما خبر ندارد

شکستن دل هنر ندارد

شب جدایی سحر ندارد

برو که زود برگرد

برو که دستم نمک ندارد

محبت تو ضرر ندارد

سر منزل ما سرک ندارد

برو که زود برگرد

شب شد و باران شد

ستاره پنهان شد

دلم پریشان شد

یک شاخه ی سروی

که اشیانه بود

شکست و ویران شد

به من جغا کردی

صبر خدا کردم

مرا رها کردی

این دل تنها را

به دست تو دادم

به زیر پا کردی

سلام به همه دوستان گلم به خصوص کسانی که همیشه با نظرات گرمشون منو همراهی کردند وهمچنین یه تعداد که با حرف های قشنگشون به ادم امید می دن

امروز ۱۸ دی (۸ ژانویه) تولد منه البته نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت فقط می دونم  پا گذاشتم به یه دوره جدید

یه تولد دوباره

نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:3 توسط sss |

برگرد!

عشق بي پايان

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 17:53 توسط sss |

می میرم برات

می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات
رفتی ازبرم
نمی دونستی که دلم بسته به سازصدات
ارزومه که می دونستی که من می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خوام که بمونی بسوزی بسازه دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی بری به فرداها گل خوشگلم
بروراهی نیست تافرداها گل خوشگلم
سفرت به خیر
اگه میری ازاینجا تک وتنها تا یه شهردور
بروکه رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور
نمی خوام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی که می خوام فقط ارزوم بشی
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 19:0 توسط sss |

به چشمای تو سوگند..........

به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من تنگ جنونه

به چشمای توسوگند که عشقت مثه اتیشه توقلبم مثل خونه

اگه یارتوباشم بااین دستای خستم واسه تولونه می سازم

توهمین قلب شکستم

من اونقدر پرعشقم همونقدرپردردم

که عاشقای دنیا نمی رسن به گردم

اخ دیگه خواب توچشام نیست

امیدی تونگام نیست پرازدردم و ای وای امیدی تونگام نیست

توکه نیستی خیال کن که دیگه هیچکی باهام نیست

دیگه هیچی تواین زندگی اونجورکه می خوام نیست

من ازغم می نویسم می نویسم که بخونی

من ازدل می نویسم که غم عشقو بدونی

توازحال یه عاشق اخه هیچی نمی دونی

نمی دونی.............نمی دونی !

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:0 توسط sss |

سفر به اخر خط

امروز برای اولین بار یه احساس نا خوشایند بهم دست داد

یه احساس که نشانه ی شکست یا می شه گفت نابودیه

همه چیز تموم شد نه به خوشی با کلی غم و غصه

نمی دونم تو اینارو می خونی یا نه؟

عشق من وتو مثل ریل های قطار می مونه یه طرف ریل تو و طرف دیگه منم

دوطرف ریل هیچوقت بهم نمی رسن حتی اگه همیشه باهم باشن

جدایی خیلی سخته ولی سخت تر از اون تحمل دردهاییه که تو دلته و نتونی به کسی بگی

حرف دل ادما به راحتی درک نمی شن چه برسه به اونایی که عاشقن

من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم همه چیزم همه زندگیم اون بود که منو تنها گذاشت

فرق من وتو اینه که تو زندگیه تو همه بودن جز من ولی تو زندگی من هیچ کس نبوده جزتو

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:29 توسط sss |

شب من

بی توترانه پر گریه است

خیلی سخته از توخوندن

ای غم دنیا مثل رویا

توی چشمای توپنهون

بی تونفس میله ی زندون

نذر توعاشقی این دل داغون

ارزویی که ندارم

به جزازنورنگاهت توشب من

نفسم بی تو می گیره

چشم من مونده به راهت تو شب من

انتظاری که کشیدم

همه با اشک توکابوس شب من

شب من بی تو می میره

شده چشمای تو فانوس شب من

تو روبه دنیا نمی دم

ازتوهرچی سختی دیدم

ای تو ازهمه خودی تر

با تو ازقفس پریدم

بی صدابه پات شکستم

دل به چشمای توبستم

خط بزن تنهاییامو

که به پای تو نشستم

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 21:9 توسط sss |

خداحافظ

خداحافظ زندگیه آیگین

بغض داره گلومو پاره میکنه

۲روز از خداحافظیمون میگذره

همیشه میگفتم بد بختم..هیچکی باور نمیکرد

دارم گریه میکنم

فکر میکنی واسه من خیلی آسون بود که هیچی نگم؟فقط ساکت باشمو بگم خداحافظ؟

آره؟

نه...

نه..به خدا دارم دیوونه میشم ....

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست.. !

ولی تو ... تو خیلی راحت گفتی خدا حافظ عزیز مزاحمت نمیشم...!

خیلی دلم میخواست واسه یه بارم که شده دستاتو لمس میکردم.

اما چیکار کنم .... فاصلمون زیاده .... دستام نمیرسه..!

خیلی دوست دارم ... خیلی ... خیلی ... خیلی

اندازه ی خدااااا...

شایدم بیشتر..!

شاید نه.. حتما..

چشمام داره میگه ... داره بهت میگه چقدر دوست داره ... میبینی..؟

نه ... هواسم نبود نمیبینی ... آخه کسی که این اشکا رو هیچوقت ندیده الان چطوری میخواد ببینه.؟

یه روزی میفهمی که رفتنم درست بوده ... میفهمی ... به خدا میفهمی .... به اما زمان میفهمی.

دیگه از خدا هیچی نمیخوام.

هر چی ازش خواستم ازم گرفت.

برای همینم تو رو ازش نمیخوام ...

میترسم..!

میترسم تو رو هم بگیره ... تو رو گرفت ... ولی خاطراتت رو هیچ کس نمیتونه بگیره..

عشقتو هیچکس نمیتونه بگیره...

همیشه برات دعا میکنم ...

خوشبخت باشی...

مواظب خودت باش عسلم .... زندگیه من ..... دیوونتم میفهمی؟ دیوونه...!

میمیرم برات..!

دارم گریه میکنم .... خداحافظی کردن باهات توی وبلاگ برام سخته ... چه برسه به...

خداحافظ عسلم ... برو تا بزرگی میخوام فقط آرزوم بشی

خدا حافظ ......

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 23:23 توسط sss |

حسرت

کاش کسی حسرت دیدار نداشت

کاش کسی به دل غم یار نداشت

کاش وقتی از وصال یارسخن گفتیم

کسی به چشم خود قطره ی اشکی نداشت

کاش جاده و راهی هرگز نمی دیدیم

تا یار سفر کرده حسرت برگشت نداشت

نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 21:48 توسط sss |

my love

"Your memories,Your eyes"

I can't get over for even amoment

so dearly do,I love you...

How will I ever tell you?

The one I love.smiles before me...

"Maybe this is love after all"

I've fallen in love with you

My eyes yearn to see your face

I ashed tears when I miss you

On my lips is your name

In my breath is your name

My heart, I've lost my heart

Like a lotus blossoming in moonlight

Is your lovely face?my love

Like a couplet penned in simplicity

Appear in my dreams,live in my heart

Show me a glimse of your beatifull face my love

Without you my heart won't be placeted any more

Come to me and don't go away ever

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 20:28 توسط sss |

زمانی که....

زمانی می انديشم که تو را دوست دارم........

زمانی رنج بردم که شايد مرا دوست نداشته باشی..........

زمانی احساس می کنم که مرا دوست می داری............در اين هنگام

است که خود را خوشبخت حس می کنم!زمانی که در برابر تو هستم

فکر می کنم تو برايم بی تفاوتی!

و اما همينکه از تو دور ميشوم غم تنهايی بر من غلبه ميکنه!

و زمانی احساس می کنم تمام وجودم در تو خلاصه می شود؟

و دوريت برايم طاقت فرساست و بلاخره.......

زمانی احساس ميکنم که شايد ديگری وجود داشته باشد که تو را دوست بدارد

در آن وقت است که به او حسد ميبرم و آنزمان است که احساس ميکنم معبد عشق من که در قلب

تو جای داشته در قلب کس دیگری بوده و اوتو را دوست داشته است.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 16:21 توسط sss |

تمنای عاشق

تمنای عاشق
آن را که جفا جوست، نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
ما را، ز توغیر از تو تمنّایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

آنکه سودا زده چشم تو بوده است منم

                             وانکه از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:17 توسط sss |

کسی که.....

کسي که با حرفهايش دلت را به درد آورد

آيا از مهرباني دلت خبر نداشت

کسي که آسمان چشمان زيبايت را ابري کرد

خورشيد صفا را در چشمانت نديد

کسي که به دست هاي عزيزت سردي را هديه کرد

آيا گرمي دستت را باور نکرده بود

کسي که با تير بي مهري قبت را شکست

نمي دانست همان قلب شکسته مأواي اوست

کسي که بهار وجودت را به خزان تبديل کرد

آيا نمي دانست بهار خزان شده تکيه گاه اوست

حال من دلتنگم و مهرت را مي خواهم

اما...............

مي دانم.......................

همان دل به درد آمده

همان چشمان اشکي

همان دستان سرد

همان قلب شکسته

همان بهار خزان شده

محتاج کسي است که تو را فنا کرده

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 21:40 توسط sss |

دلگیرم از تو

اي زندگي دلگيرم از تو

غم هات من و ديوونه کرده

هرچي غم و درد تو دنيا

يک جا تو قلبم لونه کرده

ديدي که هيچکي پناهم نبود

هيچ وقت کسي چشم به راهم نبود

حتي کسي با دل خسته ام

در زندگي تکيه گاهم نبود

نديدم بهاري محبت بياري

دلم غرق خون شد عجب روزگاري

چه تاجي زدي بر سرم زندگي

به غير از مصيبت به جز بندگي

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:14 توسط sss |

نیست!!!

 آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:28 توسط sss |

نگاه

من نگاه تو را اولين بار روي يك شعر نمناك ديدم

قصه سبز زيبايت را از زبان غزل ها شنيدم

باورم نيست امد بهار و ماه چشم تو بردل نتابيد

دل به ياد تو يك سال رنجيد چشم در ارزويت نخوابيد

يارگار تو يك عشق پاك است توي گلداني از ارزويم

خوب شد مانده اين يادگاري تا كه گه گاه ان را ببويم

چشم تو نقطه عطف دلهاست ديدنت مرهم قلب عاشق

گونه ا سرزمين تبسم خنده هاي تو رنگ شقايق

تا بيايي ته دوي دل خود عكس يك ياس تنها كشيدم

تو نقاشي چشم هايت انتظاري شكوفا كشيدم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:33 توسط sss |

وقتی می باری

وقتي كه مي باري بر كوير خشك و برهوت دلم ,من سبز مي شوم مثل تمام روزهاي سبزي كه رفتند و مرا در ميان انبوه خاربن هاي عطشناك تنها گذاشتند

,وقتي كه مي باري من بال مي گشايم تا به سمت طلوع رويشهاي دوباره پرواز كنم

,وقتي كه مي باري من در قطره قطره هاي بارش تو گم مي شوم.

وقتي كه مي باري بنفشه ها سر از خاك بيرون مي اورند و نويد زندگي و سرسبزي مي دهند

پس ببار ! بر كوير خشك و برهوت دلمان كه در ان هيچ گلي نيست تا بتوان شكوه عشق و حيات را در نگاهش جستجو كرد

ببار اي باران بر زمين تشنه ,بر رود , بر دريا , بر جنگل

ببار بر لحظه هاي غمين و شاد زنديگمان

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:32 توسط sss |

من

من

كاري ندارم با اشكاي تو

من

نمي ميرم ديگه براي تو

من

نمي ريزم اشكي به پاي تو

من

خسته شدم ديگه به جون تو

من

جون سپردم توي زندون تو

من

مي خوام برم ديگه بدون تو

اينو مي دونم بدون تو

شبها با غم ها مهمونم

تو نباشي پيشم بي تو من ويرونم

خدا حافظ اي يار مهربونم

حالا كه رفتني ام با كوله بار خاطره

نمي خوام حتي بياي يه لحظه پيش پنجره

بخدا راه من و تو عزيزم جدا شده

سهم من از عشق تو گريه ي بي صدا شده

نه ديگه نمي شه با تو نمي شه مي دونم نمي تونم

نه ديگه نمي شه واسه هميشه بذار تنها بمونم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 22:30 توسط sss |